یاسمین زهرایاسمین زهرا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
ماه سمینماه سمین، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

یاسمین مامانی وبابایی

عید 95

                                                 یاسمینم عیدت مبارک       ...
20 فروردين 1395

یاسمین در چهارمین سالگرد عقد

 یکم اسفند ماه یه روز قشنگ بود از اخرین ماه  فصل زمستان سال 89.  که مامانی و بابایی این دخمل یکی یه دونه به عقد هم در اومدن و در ان روز با هم پیمان بستن که تا همیشه در کنار هم عاشقانه زندگی کنند. الانی که دارم مینویسم چهار سالی از اون روز گذشته .و یاسمین زیبای ما شیرینی زندگی ما رو صد چندان کرده. بازیگوشی های یاسمین با کیکی که عمه جونش زحمت کشیدن.        خدایا خوب من از دل همه ادما باخبری.... خداجونم ازت میخوام .... خدای من .... ...
1 اسفند 1393

بهار در زمستان

  22 بهمن ماه 93   روز 22 بهمن ماه تصمیم گرفتیم بعد از شرکت در راهپیمایی به گردش رفته و از این موقعیت استفاده کنیم. از شهر خارج شدیم و برای دیدن مناظر و طبیعت این بار به طرف جاده قدیم نوکنده و گلوگاه حرکت کردیم. از انجایی که زمستان امسال هوا بسییییار بهاری بود و همه جا سر سبز .در مسیر مان گله های زیادی از چریدن در این سبزه زار ها لذت میبردند و  یاسمین خانوم ما هم از دیدن این همه بع بعی کلی ذوق میکرد بابایی تند تند ماشین رو نگه میداشت که دخملی با بع بعی ها صحبت کنه       شکوفه های بهاری   ...
22 بهمن 1393

اتلیه 3

دوشنبه چهاردهم مهر ماه 93  وقتی که دختر قشنگ کوچولوی ما پانزده ماهه شد به اتلیه رفتیم تا عکسهای خوشکلی ازش بگیریم . یکی یه دونه مثل همیشه اولش خوب اما کم کم بی طاقت شد و زد زیر گریه.   ​               ...
16 بهمن 1393

هندونه گاز زده وتاج اناری

یلدای 93 بلندترین شب سال هم برای دو تا وروجکای ما خاطره انگیز بود . همگی خونه مادر جون و پدر جون دور هم بودیم. ومامانی از قبل برای یکی یه دونه ها هندونه گاز زده و تاج انار درست کرده بود .               خاله مهدیس هم مثل همیشه کلی چیزای خوشمزه درست کرده بود. حلوا گردویی رولتی پشت زیک شیرینی کنجدی   ان شاالله شب یلدا و همه روز و شبها برای همه نی نی ها و همچنین یکی یه دونه های ما لحظاتی شاد وسلامتی در کنار بزرگترهای عزیز و مهربان و پدر مادر هاشون باشه. و سالیان سال این شب رو به همراه عزیزانمان به شادی بگذرانیم. آمین. ...
15 بهمن 1393

هجده ماهگیت مبارک مانه نه ای من

دختر طلا هجده ماهه شده. فردا نفس مامانی باید واکسن هجده ماهگیشو بزنه. ایشالله که راحت راحت باشه برا نازدار مامان . نبینه مامان اشکاشو. خدایا کمک کن به دخترم و به همه نی نیها.  به همراه باباجون دختری رو برای واکسن به بهداشت بردیم .وقتی به دستای نازش واکسن زدن یه کوچولو گریه کرد .و به پاهای دخترم هم .همین که داشت میگفت زنبوره میگه ززززززززز  جیغ بلندی کشید و حتی بابایی که بیرون منتظرمون بود صداش رو شنید اما خیلی زود اروم شد. ما هم وقتی دیدیم همه چی ارومه دخترمون رو به ددر بردیم. این بار به کوه رفتیم برای برف باری کردن یکی یه دونه.که امروز یعنی پانزدهم دی ماه یک سال ونیمه شده بود. در ارتفاعات  ...
15 دی 1393

حضور یاسمین و سید محمد در جشنواره

                                          لطفا به کد 114. 115 رای دهید جمعه دوازدهم دی ماه آخرین مهلت شرکت در جشنواره نی نی وبلاگ بود .ومامانی دقیقه نود تصمیم گرفت که دخملی و پسری هم شرکت کنند.پس خیلی سریع یک کلاه خوشکل با لوگوی نی نی وبلاگ درست کرد و به خونه عسلک رفتیم و به هر سختی بود چند تا عکس خوشکل انداختیم. و اما نتایج مسابقه... مامانیها به محض دیدن کد عکس به جمع کردن رای پرداختن .و از ساعت پنج  جمع...
13 دی 1393

تور نیمروزی ساحل نوردی

سه شنبه هجدهم آذر ماه گردش نیم روزی ما به بندر ترکمن یه بار دیگه برای یاسمین کوچولوی ما خاطره انگیز شد . با بابایی برای صرف ناهار از خونه امدیم بیرون .و بابا جون به سمت کردکوی حرکت کرد و از اشپز خانه مرکزی ناهار تهیه کرد و پیشنهاد جنگل و دریا رو داد و ما دریا رو انتخاب کردیم . به سمت دریای ترکمن رفتیم وبعد از بیست  دقیقه شاید هم کمتر به مقصد رسیدیم . این خیلی برای من فو ق العاده است که با طی کردن کمترین زمان و مسیری کوتاه به طبیعتی زیبا میرسیم . به کوه .به جنگل زیبای پاییزی .به دریای آبی وهم چنین به کویر در کنار ساحل چند شتر بودن که یاسمین از دیدن انها به وجد امده بود (البته مامانیش هم همینطور)ما ترجیح دادیم خطر کرده و...
18 آذر 1393

برگ ریزان 3/9/93

دوشنبه سوم آذر ماه جنگل قرق  ساعت هشت  صبح بابایی آمد و گفت حاضر شید بریم بیرون نمیدونستیم که بابایی کجا میخواد ببره مارو . از شهر که خارج شد و بعد از بیست دقیقه ای به جنگل زیبای قرق رسیدیم. هر چند یاسمین اصلا نمی ایستاد تا یه عکس خوب ازش بگیریم همش دوست داشت توی برگها راه بره . یکی یه دونه کلی هم با آهو ها حرف میزد و صداشون میکرد .         ...
11 آذر 1393